تبليغاتX
درد سکوت
درد سکوت
دل نوشته های شخصی با دردی از سکوت
Home
Archive
Last Writs
All Writs
Daily Links

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد

90/06/01 - 90/06/31
90/05/01 - 90/05/31
90/02/01 - 90/02/31
89/10/01 - 89/10/30
89/09/01 - 89/09/30
89/08/01 - 89/08/30
89/06/01 - 89/06/31
89/05/01 - 89/05/31
89/03/01 - 89/03/31
89/02/01 - 89/02/31
89/01/01 - 89/01/31
88/10/01 - 88/10/30
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
art of darkness
Hated& Metaler
عروج اسیدی-سورنا
شکلات-رها
اره برقی- جیگسا
IMMORTAL
ادبیات ترسناک
سرزمین باران
کافه نوستالژیک
Illegitimate Skold
زیر پوست عشق
نسیم
یاشار
ايستگاه تامل
فرستاده
برمودا 13
سیاه و سفید-بنفشه
فیروزه

نویسنده: فیروزه
تاریخ: 15:42 - شنبه دوازدهم شهریور 1390


          واقعیت...

         مثل بختک روی زندگیم افتاده است.

         مثل سایه ای که پاهایش چسبیده به پاهایم و هر چه می دوم باز هم او از من جلوتر است.

        چند وقتی است که سنگینی طاقت فرسایش را تحمل می کنم،

        شانه هایم دیگر توان ندارند،

         چیزی نمانده به زانو درافتم...

        زندگی مرا به بازی گرفت یا من زندگی را؟!؟!؟

با خود چه کردم من...!!!


نویسنده: فیروزه
تاریخ: 15:8 - شنبه دوازدهم شهریور 1390

   

           خسته ام... خسته ...

              گویی از نبردی هزارساله بازگشته ام با پیکری پوشیده از زخمهای ریزو درشت، کهنه و نو...

            دوست دارم چشمهایم را ببندم، چشمهایم را ببندم و به هیچ چیز فکر نکنم.

            ولی تیک تاک ساعت گذر زمان را ناجوانمردانه به رخم می کشد.

           وقت تنگ است...

            وقت تنگ است و کار بسیار... و من... خسته و فرتوت...

           باید برخیزم... باید برخیزم و دست بکار شوم...

          باید کاری کنم...

               کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من...


نویسنده: فیروزه
تاریخ: 14:49 - دوشنبه هفدهم مرداد 1390


فردا، باز فردا و باز فردا چنین دامن کشان می گذرد تا واپسین هجایی که زمان بر دفتر خویش می نگارد. و دیروزهای ما همه روشنی راه مرگِ خاک آلوده بود، برای ابلهانی. فرو میر! فرو میر ای شعلۀ بی توان! زندگی سایۀ سرگردانی بیش نیست، بازیگر بینوایی که ساعتی بر صحنه می خرامد و می نالد و دیگر خبری از او نمی شود. قصه ای است از زبان سفیهی، سراسر خشم و هیاهو، موهوم.


شکسپیر- مکبث


نویسنده: فیروزه
تاریخ: 15:11 - دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390



سر از این دنیا در نمی‌آورم

این ساختمان خیلی بلند است
به خاطر نمی‌سپارم اتاق‌ها را
پله‌ها تمام نمی‌شوند

هیچ کاری ندارم اینجا
هیچ...
جز
باقی گذاشتنِ
طعم یک بوسه‌

در پاگردی...


نویسنده: فیروزه
تاریخ: 15:33 - یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390




ای کاش ضمیر انسانها در چهره آنها نقش می بست.

شاید آنگاه...

کمی کمتر...

فقط شاید...

...


نویسنده: فیروزه
تاریخ: 15:20 - یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390


رویای بی انتها



یک جاده

که انتهایش معلوم نیست

و هیچ کس نمی داند

آخرش کجاست

مثل خواب...

یک رویا

که مرا می رساند

به جایی که

 هیچ کس نیست!


Art of Darkness