تبليغاتX
درد سکوت

درد سکوت

دل نوشته های شخصی با دردی از سکوت

 

 

سلام به تمام دوستان خوب و عزيزم. كساني كه در اين مدت كه به علت پاره اي مسايل سعادت نداشتم كه جوياي احوالشان باشم و از مطالب پربارشان استفاده كنم مرا مرهون الطاف صميمانۀ خود نموده اند.ناگفته نماند كه در اين مدت به ياد همه بوده ام و دلتنگ وجود نازنين تك تك دوستان عزيز... . اميدوارم در آيندۀ نزديك، در فرصتي مناسب بتوانم جوابگوي محبتهايتان باشم.

 


 

 

 

 

 

دنيا براي من كوچك است. من از تنگي اين دنيا احساس خفگي ميكنم. اي كاش مي توانستم در يك روز آفتابي، دور از چشم همه، حتي دور از چشم خدا، سقف اين آسمانِ گرفته را مي شكافتم و با گامي بلند بر آن پا مي نهادم و رها مي شدم در خلأيي كه نه زمين بود و نه زمان.

 

دلم مي خواست بند از پاي جانم باز مي كردند

كه من تا روي بام ابرها، پرواز مي كردم

از آنجا، با كمند كهكشان تا آستان عرش مي رفتم

در آن درگاه درد خويش را فرياد مي كردم!

كه كاخ صد ستون كبريا لرزد!

مگر يك شب از اين شبهاي بي فرجام،

ز يك فرياد بي هنگام

-به  روي پرنيان آسمانها- خواب در چشم خدا لرزد!

 

وقتي كوچك بودم دنيا برايم خيلي بزرگ بود و حالا كه بزرگ شده ام، احساس ميكنم كه دنيا خيلي كوچك شده است. آيا تو هم همين طور فكر ميكني؟!

من و تو مثل بچه هاي بي گناهي هستيم كه بي مورد بزرگ شده ايم.

 

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ايم

پس چرا به داد ما نمي رسد؟

ما صداي گريه مان به آسمان رسيد!

از خدا چرا صدا نمي رسد؟!

 

سكوتت گوياترين كلامي است كه بر دل مي نشيند. من غمت را مي دانم و مي فهمم. در نگاهت غم دنيا نهفته است. هنگامي كه دستانت را در دستم مي گذاري گويا غمهايت در رگهايم جاري مي شود. و تو آنگاه از اندوه خالي مي شوي. و چون پر سبكبال و خرامان در كنارم گام بر مي داري... و اين است نهايت آنچه كه مي خواهم.

اي كاش اين لحظه تا آخر دنيا امتداد مي يافت...

اي كاش در كنار همديگر به خوابي رويايي مي رفتيم كه آغازش بهار بود و سبز، و انتهايش به بهشت مي رسيد...

بهشتي كه در آن غم، دروغ، رذالت، ظلم و ... نبود.

ولي افسوس، افسوس كه اينها همه روياست و آرزو، آرزوهاي محال و دست نيافتني... .

و ما محكوميم، ‌محكوم به زيستن، محكوم به ديدن، انديشيدن، زجر كشيدن و لب فروبستن... .

تا به كي؟؟؟ تا به كي بايد مهر خاموشي بر لب زد و فرياد را در گلو خفه كرد؟!؟ تا به كي بايد دنبال حقيقت، اين اكسير ناياب حيات گشت و آنرا نيافت؟؟؟ خدايا اين حقيقت چيست كه مدام بعضي در پي آنند و بعضي ديگر گريزان از آن؟؟؟ خدايا...

 

دلم مي خواست دنيا رنگ ديگر بود

خدا با بنده هايش مهربانتر بود

از اين بيچاره مردم ياد مي فرمود!

دلم مي خواست زنجيري گران، از بارگاه خويش مي آويخت

كه مظلومان خدا را پاي آن زنجير

ز درد خويشتن آگاه مي كردند.

چه شيرين است وقتي بيگناهي داد خود را

از خداي خويش مي گيرد.

چه شيرين است، اما من

دلم مي خواست...، اهل زور و زر ناگاه!

ز هر سو راه مردم را نمي بستند و زنجير خدا را بر نمي چيدند...

 

هميشه احساس ميكنم در اين دنيا بيش از حد مانده ام. از اين كه در اين مرداب پوسيده ام زجر ميكشم. بايد مثل كوه استوار بود تا بتوان از حوادث زندگي گذشت. بايد از اين حوادث شوم و تلخ گذشت. آنها را لمس كرد و با جان و دل پذيرفت. كه تقدير ما از ازل اين بوده، و تقدير را بايد كه پذيرفت... . و من دانستم و پذيرفتم. دانستم كه زندگي پر از وحشت است. در خود چاره اي نديدم، چارۀ زندگي خود زندگاني بود. دانستم كه آسمان و ستارگان سكوت خواهند كرد. محبت در سينه ها نمي ماند و عشق واژه اي بيش نيست. دانستم كه تنها مرگ حقيقت است و از تمام رنگها فقط سياهي پايدار است. از اين رو خنده ها و گريه ها را بايد با هم بلعيد و لام تا كام با كسي حرف نزد و چيزي نگفت. سكوت... سكوت... و فقط سكوت. همين و بس!

 

چرا از مرگ مي ترسيد؟!

چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد؟!

كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد؟!

سر از بالين اندوه گران خويش برداريد

در اين دوران كه هر جا« هر كه را زر در ترازو، زور در بازوست»

جهان را دست اين نامردم صد رنگ بسپاريد

كه كام از يك دگر گيرند و خون يكدگر ريزند

در اين غوغا فرومانند و غوغاها برانگيزند...

 

و اما... غوغاي سكوت گوشهايم را مي آزارد، بغضي سنگين مدتهاست كه گلويم را مي فشارد، همچون آتشفشان ذرات درونم در تلاطم و ظرف وجودم لبريز... . به سان كلاف سر در گمي شده ام كه كه هيچكس نمي تواند آنرا باز كند.

شايد تو... شايد خدا... .

... .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت11:22توسط فیروزه | |